یکی از شب های زیبای زندگیم





اين شعر را گفتم تا بدانی که ميدانم و نميدانی
به چشمانش دوختم نگاه
همان چشمان عاشق بی پناه
چه بی رحمانه بسته به دل
با چشمانی نشسته به گل
روزی عشق به چشمانش چو آتشفشان
مي کشاندم ز مهر مرا به بی کران
با نگاهش
زندگی به دايره ایی ميديدم
آرزوهايم به درون چشمانش ميچيدم
حال همان ابلق جادوها
که ز عشقش گریه کردم شبها بی صدا
آتشفشانش نهفته به زير خاکستری
نداند آرزوهايم نیست دگر بستری
باور نداری
يخ بسته خورشيد زندگانيم
تنها آرزوی عشق جوانی ام

با تو ام احساس شيشه اي
گرد مهتاب زدی چو ريشه اي
تو لطافت ابر روی زمين
بيگانه ز هر خشم و نفرت و کين
ما بوديم ز دير باز تا به همين
فراموش مکن همه مهر پيشين
قلبم چو کاغذ دريده ز اين
مکن بيش من ز خون رنگين
با تو ام احساس شبهای ديرين
ای تو نهفته به بهشت برين
صدا کن عشقم به يقين
بدان نيستم آن کوه کاغذين
نوشتم این شعر رو ولی انگار صدای لابه های کاغذ ها باز تو گوشم نجوا دارن.

چه نادان کودکی بودم به صفحه شطرنج دستم مي گرفتند نميدانستم چيست رنج
مهره شاهی بدستم ز اين سو به آن سو تا که بيابم خانه ايی با نشانه آرزو
گستره ايی سپيد مرا در بر گرفت مهره را ستاد و مرا به آغوش گرفت
دلگرم ز اين خانه ی عاشق سپيد نفهميدم خانه کنج است و ندارد اميد
بی خيال ز هر ستيز و نبرد و جنگ
نميدانستم که شاهم مي خواهند با هر فريب و نيرنگ
عاشقانه ز کنج صفحه همه خانه ها سپيد ديدم
مگو همه جنگ بود و خون ، که من نميشنيدم
چه زود به دور خانه ام حلقه زدند شاهم گرفتند و چه ظالمانه لبخند زدند
ای کاش سربازی به ميان سياه خانه ايی بودم مرا مي کشتند و شاهم ز من نمی ربودند
زندگی اين شطرنج من ، قلب ندارد عاشقی به اسمه شاه دارد که وفا ندارد
ریسمان طنابی زعشق به دلم بستی بدان من عاشقم و تو آن تهی دستی

روزی صمیمانه به کنارم آمد
صدايم کرد و در آغوشم عاشقانه آمد
روزی نا گه پا بر دلم نهاد
با همان طنينش در بغزم يکه ام نهاد
پشيمان ز خود باخته ام
با کوله باری ز دل شکسته ام
صدايش زدم با نگاه گريه ام
من بدون او سنگی به تنگناي صخره ام
به نيروي گرم چشمش زنده بود
به حلاوت عشق صادقش ارام بود
به انتظار با او بودن شب هايم روز بود
وای که چه آرام مرا ز من ربود
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2012 © by faridkhosravi.blogfa.com